شهاب الدين احمد سمعانى
مقدمهء مصحح 37
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مىپردازد ، و آنان را كه در اين انجمن گرد آمدهاند « گدايان سلطانوش » مىخواند / a 40 / كه « سلطان كعبهء باطن » اند - يعنى دل - و « دلها در سينهها بر مثال كعبه است ، كعبهاى كه در جنة المأوى و فردوس اعلى نباشد ؛ آن كعبه از احجار ، و اين كعبه از اسرار ؛ آن كعبه مطاف اصناف خلايق ، اين مطاف الطاف خالق ؛ آن كعبه منظور خلق ، اين منظور حق ؛ آن كعبه قبلهء قلوب خلق ، اين كعبه قبلهء قبول حق ؛ آن كعبه مبنى ابراهيم ، اين كعبه مبنى لطف كريم ؛ آن مسجد حرام است ، اين مسجد كرام است ؛ آنجا عرفات است ، اينجا تحيات است ؛ آنجا حرم است ، اينجا كرم است ؛ آنجا مروه و صفاست ، اينجا فنون محبت و وفاست ؛ آنجا مشاعر و شعاير است ، اينجا تحف و بشاير است ؛ . . . آنجا چشمهء زمزم است ، اينجا اقداح الطاف دمادم است ؛ آنجا ركن يمانى است ، اينجا كنوز معانى است ؛ آنجا حجر اسود است ، اينجا سويداى سرّ مؤبّد است . / b 38 / . و اين انديشهاى است در تصوف خراسان آشكار و پيدا ، كه به صورى گونهگون بر زبان پيران خراسان رفته است . چنان كه پيش از سمعانى همين نكته را با استفاده از كلمات آهنگين فارسى به صورت « دل دلين » و « دل گلين » تعبير كردهاند . « 46 » به هرگونه ، با آنكه سمعانى از اقوال و آثار پيران كه پيرو صحو و هوشيارى بودهاند غفلت ندارد و به نقل سخنان عشقآميز آنان نيز مىپردازد ، ولى خودش به آن دسته از صوفيان مىپيوندد كه اهل سكر و بيهوشىاند . به همين جهت است كه به حلّاج لقب « ديوانهء عراق » مىدهد و از بايزيد به هيئت « شوريدهء بسطام » ياد مىكند / b 41 / و از سخنان عريان و گفتههاى برهنهء - شطحيات - آنان دفاع مىكند . چنانچه به رغم صحويان كه در كار حلّاج متوقف بودند و بيشترينهء آنان مىگفتند كه « او را در تصوف قدمى نيست » « 47 » ابوسعيدوار چونان او « در علوم حالت در مشرق و مغرب » نمىبيند . « 48 » و مىنويسد كه « آنچه . . . مىگفت ، آواز از سرّ سرّى مىداد كه مقصد توحيد همهء موحّدان است و نظرگاه همهء محبّان است . پندارى كه آن سرّ از طينت حماء مسنون خاست ؟ نى ، آن سرّ وراى طينت بود . انا الحق اشارت به طينت حماء
--> ( 46 ) - سمعت الشيخ ابا عبد اللّه يقول : سمعنا المتقدمين يقولون : قال ابو يزيد [ البسطامى ] : ينبغى آن يكون قلبا كقلب ابى موسى فكان الشيخ ابو عبد اللّه يقول بالفارسية : آن دل دلين به / نه دل گلين . كتاب مناقب سيّدنا ابا يزيد البسطامى ، ص 8 - 67 . ( 47 ) - عطار نيشابورى ، تذكرة الاولياء ، ص 583 . ( 48 ) - محمد منور ميهنى ، اسرار التوحيد 1 / 72 .